تبليغاتX
درد دل های یک سهره

درد دل های یک سهره

بهانه ام تويي ولي نه براي گريستن . شكايتم تويي ولي نه از دست روزگارانم .

برف يخ زده ام ، كاملا شلارت خياباني ، آميخته به گل و سنگ و نمك ، جاريم ، مي روم ، ازجويي به جويي ، چه با تو ، چه بي تو ، فرقي نمي كند ، فصل به فصل ، روز به روز .

داستان من وجويباران گنديده كوچه پس كوچه هاي جنوب شهر و بوي تعفني كه شايد زياد هم بد نباشد . بوي تعفني كه يادآور خاطرات سبز و زرد كودكي است .

كوچه هاي خلوت شب هنگام ، بوي عطر غذا و زناني كه بي محابا منتظر بازگشت شوهرانشان بودند . شرجي آب پاشي جلوي درب خانه ها ، ايوان مرمري يك خانه قديمي ، نه گندم بود ، بلكه گندمزاري بود كه در آن ايوان چه عاشقانه شانه مي شد و من همه را مي ديدم ، مي بوييدم و لمس مي كردم و در عمق افكار خويش استخوان مي تركاندم .

در كودكيم عاشق مي شدم ، مي گريستم و با معشوقه ام كه در خيالاتم بود و كاملا خود پرداخته ذهن و نه ازجنس من ، عشق بازي مي كردم . شبها با ياد او بودم ، با ياد او مي خوابيدم ولي صبح هنگام نه او بود و نه ياد او و اين تكرار هر روز و شب من بود . آنقدر شيرين و زننده بود و آنقدر تلخ و دل ربا كه لبالب مي شدم از نفرت .

آري دوستت دارم ، شبيه كودكيم ، شبيه نوجوانيم و نه جوانيم چرا كه من سالهاست كه ديگر عاشق نيستم .

                                                                 

 

+نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت1:45توسط مهدي | |