|
می نویسم
دوس ت نمی گذارم اگر ماندی تو بگذار
برسنگ قبر من بنویسید
شیشه بود تنها از این نظر که سراپا شکسته بود برسنگ قبر من بنویسید پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود
آزرده خاطر بودم . هر از گاهی پرده اطاق را کنار می زدم . زل می زدم به دیوار کناری باغ که با باریدن برف هر لحظه بلند تر می شد . گذشته را و اندکی هم آینده را مرور می کردم .همه چیز و همه جا سرد بود ولی من گرم بودم . عطش داشتم .گر می گرفتم و بی حرارت می سوختم . گاهی اوقات به آسمان نگاه می کردم . سعی می کردم اولین برفی را که از آسمان جدا می شود ببینم . مثل کودکی که از مادر جدا می شود . اولین کودک که از مادر جدا می شود و شاید هم کوچکترین کودک دنیا !!!!! آری من هم روزی کوچکترین کودک دنیا بودم حتی به اندازه یک هزارم ثانیه تا تولد کودکی دیگر . من خوشبخت ترین کودک دنیا بودم چون مثل هیچ کس نبودم . بیشتر از همه می خندیدم . می دویدم و به پشت با می رفتم . روی خرپشته بام بر روی برف ها می غلتیدم . دهانم را باز می کردم و تعداد دانه های برف را که در دهانم می فتاد می شمردم . تمام سرگرمی ام طوق آهنی دوچرخه ای بود که با یک چوب دست در آرزوهایم سر می خورد و می چرخید و من با او به همه آرزوهایم سفر می کردم . دوچرخه ای داشتم که همیشه تمیز بود روبان پیچی شده با منگوله هایی که از دسته فرمانش آویزان بود و غیر از جای خودش به جایی دیگر نمی رفت . پدال های لنگه به لنگه ای داشت کوتاه و بلند از دو جنس متفاوت .بسیار دوست داشتنی و خواستنی . ماه ها وسالها می گذرد دیگر آزرده خاطر نیستم . روی برف ها نمی غلتم . منتظر تولد اولین دانه برف نمی مانم . نمی خندم . نمی دوم . خسته ام . دلتنگم و ............
|