تبليغاتX
درد دل های یک سهره -

درد دل های یک سهره

آزرده خاطر بودم . هر از گاهی پرده اطاق را کنار می زدم . زل می زدم به دیوار کناری باغ که با باریدن برف هر لحظه بلند تر می شد .

گذشته را و اندکی هم آینده را مرور می کردم .همه چیز و همه جا سرد بود ولی من گرم بودم . عطش داشتم .گر می گرفتم و بی حرارت می سوختم .

گاهی اوقات به آسمان نگاه می کردم . سعی می کردم اولین برفی را که از آسمان جدا می شود ببینم . مثل کودکی که از مادر جدا می شود . اولین کودک که از مادر جدا می شود و شاید هم کوچکترین کودک دنیا !!!!!

آری من هم روزی کوچکترین کودک دنیا بودم حتی به اندازه یک هزارم ثانیه تا تولد کودکی دیگر .

من خوشبخت ترین کودک دنیا بودم چون مثل هیچ کس نبودم . بیشتر از همه می خندیدم . می دویدم و به پشت با می رفتم . روی خرپشته بام بر روی برف ها می غلتیدم . دهانم را باز می کردم و تعداد دانه های برف را که در دهانم می فتاد می شمردم .

تمام سرگرمی ام طوق آهنی دوچرخه ای بود که با یک چوب دست در آرزوهایم سر می خورد و می چرخید و من با او به همه آرزوهایم سفر می کردم .

دوچرخه ای داشتم که همیشه تمیز بود روبان پیچی شده با منگوله هایی که از دسته فرمانش آویزان بود و غیر از جای خودش به جایی دیگر نمی رفت . پدال های لنگه به لنگه ای داشت کوتاه و بلند از دو جنس متفاوت .بسیار دوست داشتنی و خواستنی .

ماه ها وسالها می گذرد دیگر آزرده خاطر نیستم . روی برف ها نمی غلتم . منتظر تولد اولین دانه برف نمی مانم . نمی خندم . نمی دوم . خسته ام . دلتنگم و ............

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت13:34توسط مهدي | |